بیستوهفتم ژوئن ۲۰۰۷، لندن. مردی از بالکن طبقه پنجم آپارتمانش به پایین افتاد. جسدش در بستر گلهای رز حیاط پیدا شد. پلیس گفت احتمال قتل زیاد است. هیچکس هرگز دستگیر نشد.
آن مرد اشرف مروان بود. داماد جمال عبدالناصر، مشاور انور سادات، تاجر اسلحه، و شخصیتی که نیم قرن است دو کشور دربارهاش با هم دعوا دارند. اسرائیل میگوید قهرمانترین جاسوسش بود. مصر میگوید باهوشترین عامل فریبش بود. و هیچکدام، تا امروز، نمیتوانند کاملاً ثابت کنند که حق دارند.
این اپیزود پرچم سفید روایت اوست.
پسر جوانی که با دختر رئیسجمهور ازدواج کرد
اشرف مروان در ۱۹۴۴ در مصر به دنیا آمد. مهندسی شیمی خواند و در دستگاه نظامی مشغول شد. در ۱۹۶۵، در باشگاه ورزشی هلیوپولیس، با مونا ناصر آشنا شد — دختر دوم رئیسجمهور مصر. عاشق هم شدند. جمال عبدالناصر، که مردی با شم سیاسی تیز بود، از همان ابتدا به داماد آیندهاش مشکوک بود. احساس میکرد انگیزه این جوان بیشتر جاهطلبی است تا عشق. اما مونا اصرار داشت. در ۱۹۶۶ ازدواج کردند.
ناصر درست حدس زده بود که این مرد ساده نیست. اما احتمالاً تصور نمیکرد تا چه حد.
مروان از همان ابتدا در دفتر ریاستجمهوری کار کرد و با مرگ ناصر در ۱۹۷۰، در دایره نزدیک انور سادات جا گرفت. یک جوان بلندپرواز، باهوش، شیک، و صاحب دسترسی به بالاترین اسرار دولتی مصر.
و همین دسترسی بود که همه چیز را تغییر داد.
تماس با دشمن
در ۱۹۶۹، اشرف مروان با سفارت اسرائیل در لندن تماس گرفت. گفت میخواهد اطلاعات بفروشد. اسرائیلیها اول مشکوک شدند — این مرد کیست؟ داماد ناصر؟ خیلی مشکوک به نظر میرسد. شاید تله است. ردش کردند.
اما مروان دست برنداشت. سال بعد دوباره تماس گرفت. این بار موساد با احتیاط پذیرفت. اطلاعاتی که داد را با منابع دیگر تطبیق دادند. دقیق بود. بسیار دقیق. بهتدریج اعتماد شکل گرفت.
موساد اسم رمزی به او داد: «فرشته». و این فرشته، برای سالها، مصر را برای اسرائیل شفاف کرد — برنامههای نظامی، قراردادهای تسلیحاتی با شوروی، ساختار فرماندهی ارتش، صورتجلسههای سری کابینه. اطلاعاتی که اسرائیل به هیچ طریق دیگری نمیتوانست به آنها دسترسی داشته باشد.
شب قبل از جنگ
پنجم اکتبر ۱۹۷۳. یک روز مانده به جنگ یومکیپور.
مروان به مسئولان موساد پیام فرستاد که باید فوری با رئیس سازمان ملاقات کند — نه با هر کارمندی، با خود رئیس. کدواژه مخصوصی به کار برد که یعنی اطلاعات درجه یک در راه است.
زوی زامیر، رئیس موساد، شخصاً پرواز کرد به لندن. در یک اتاق ساده، مروان آنچه میدانست را گفت: «نود و نه درصد احتمال دارد که جنگ فردا شروع شود. همزمان از دو جبهه — مصر و سوریه. مصر تقریباً تمام ارتشش را از کانال سوئز عبور میدهد.»
زامیر اطلاعات را به تلآویو رساند. ارتش اسرائیل در آخرین لحظه آمادهباش داده شد. اما «آخرین لحظه» کافی نبود — اسرائیل در آن جنگ ضربه سنگینی خورد، هرچند در نهایت برگشت.
مسئله اما اینجاست: چرا مروان فقط چهارده ساعت قبل از جنگ خبر داد؟ چرا نه یک هفته، نه سه روز؟
معما: فرشته یا دام؟
اینجاست که داستان دو روایت موازی پیدا میکند.
روایت اول — روایت اسرائیل — این است که مروان واقعاً جاسوس موساد بود. او در لندن بود و تنها در همان روزهای آخر، با جمع کردن اطلاعات پراکنده، فهمید که جنگ قریبالوقوع است. بلافاصله تماس گرفت. هرچه میدانست را گفت. این روایت در کتاب «فرشته» نوشته اوری بار-جوزف مستند شده و نتفلیکس آن را به فیلم تبدیل کرد.
روایت دوم — روایتی که مصر آن را ترجیح میدهد و برخی محققان از آن دفاع میکنند — این است که مروان از همان ابتدا عامل دوجانبه مصر بود. او اطلاعاتی میداد که بخشی واقعی بود تا اعتماد بسازد، اما در لحظه حساس، هشدار را آنقدر دیر داد که اسرائیل نتوانست آمادهباش کامل بگیرد. وقتی اسرائیل بعد از جنگ ستایشش کرد، مصر در مکتوم نگه داشت که این «جاسوس» درواقع داشت برای آنها بازی میکرد. در ۲۰۲۵، یک تحقیق جدید اسرائیلی مبتنی بر اسناد محرمانهای که تا پیش از این منتشر نشده بود، دوباره این سوال را زنده کرد.
مصر پس از مرگ مروان او را با تشریفات دولتی تشییع کرد و قهرمان ملی خواند. اسرائیل میگوید بهترین جاسوسش بود. هر دو نمیتوانند درست باشند یا شاید هم میتوانند.
آخرین سقوط
در اواخر دهه ۱۹۸۰، مروان به لندن نقل مکان کرد و به تجارت اسلحه مشغول شد. ثروتمند بود، روابط بینالمللی گسترده داشت، و به نظر میرسید از همه طوفانهای گذشته جان سالم به در برده.
تا اینکه در ۲۰۰۲، یک محقق اسرائیلی هویت «فرشته» را لو داد. از آن روز به بعد، زندگی مروان تغییر کرد. همسرش گفت در ماههای آخر دائماً میگفت احساس میکند زیر نظر است. میترسید.
بیستوهفتم ژوئن ۲۰۰۷، جسدش را در حیاط آپارتمانش در لندن پیدا کردند.
دادگاه بریتانیا پرونده را باز گذاشت. بعضی میگویند موساد بود که نمیخواست راز لو برود. بعضی میگویند اطلاعات مصر او را از سر راه برداشت. بعضی میگویند تصادف بود.
هیچکس هرگز محکوم نشد.
چرا این داستان مهم است؟
اشرف مروان نمادی است از آنچه در جهان اطلاعات معمولاً پنهان میماند — ابهام مطلق. در دنیایی که هر کشور روایت خودش را دارد، که اسناد محرمانه سالها بسته میمانند، که حتی کسانی که ماجرا را از نزدیک دیدهاند با هم اختلاف نظر دارند، شاید حقیقت هرگز یک چیز واحد نبوده.
شاید مروان همزمان به هر دو طرف خدمت میکرد. شاید به هیچکدام. شاید فقط به خودش.
آنچه مطمئن است این است که مردی با دسترسی بینظیر، در یکی از حساسترین لحظات تاریخ خاورمیانه، در قلب ماجرا بود. و جسدش در بستر گلهای رز افتاد.
در این اپیزود از پرچم سفید کاملترین روایت فارسی از زندگی اشرف مروان را میشنوید — از قاهره تا لندن، از دفتر ناصر تا بالکن مرگ.



