اروین رومل روباه صحرایی که پیشوا تحملش نکرد

اروین رومل

در طول جنگ جهانی دوم، یک اتفاق نادر افتاد — نادر در تاریخ نظامی، نادر در هر جنگی. سربازان بریتانیایی در بیابان‌های شمال آفریقا، درحالی‌که دشمنشان در چند کیلومتری آن‌ها بود، آرام آرام نام او را زمزمه می‌کردند. نه با نفرت. با احترامی که نمی‌توانستند پنهانش کنند.

«روباه صحرا» می‌گفتند.

اروین رومل تنها ژنرال آلمانی بود که وینستون چرچیل در پارلمان بریتانیا از او با احترام یاد کرد. تنها فرمانده محوری بود که متفقین تلاش کردند ترورش کنند — نه از ترس، بلکه چون می‌دانستند بدون او آلمان در آفریقا چقدر ضعیف‌تر می‌شد.

این اپیزود پرچم سفید روایت اوست.

پسر معلمی که خلبان می‌خواست بشود

اروین رومل در ۱۸۹۱ در هایدنهایم آلمان به دنیا آمد. پدرش معلم ریاضی بود، پدربزرگش هم معلم — خانواده‌ای از اهل قلم و علم، نه شمشیر. رومل بچه‌ای آرام و کم‌حرف بود که بیشتر به مکانیک و مهندسی علاقه داشت. در چهارده سالگی با یک دوستش گلایدر اندازه واقعی ساخت. در نوجوانی رویای کار در کارخانه هواپیماسازی را داشت.

اما پدرش گفت نه — برو نظامی شو. رومل قبول کرد. و این تصمیم، مسیر یک جنگ بزرگ را تغییر داد.

در جنگ اول جهانی به‌سرعت برق خودش را نشان داد. در جبهه ایتالیا، با یک گروه کوچک از سربازانش، یک ارتفاع استراتژیک را از ایتالیایی‌ها گرفت و بیش از ۹۰۰۰ اسیر گرفت. برای این عملیات بالاترین نشان نظامی آلمان — «پورله‌مریت» یا همان «ماکس آبی» — را گرفت. یک کتاب هم درباره تاکتیک‌های نظامی نوشت که در آکادمی‌های نظامی اروپا پرطرفدار شد. حتی هیتلر آن را خواند و پسندید.

فرانسه: ظهور یک اسطوره

مه ۱۹۴۰. آلمان از میان جنگل آردن به فرانسه حمله کرد — از جایی که فرانسوی‌ها انتظارش را نداشتند. رومل فرمانده لشکر هفتم زرهی بود. در حالی که بیشتر فرماندهان آلمانی از پشت جبهه هدایت می‌کردند، رومل جلوی تانک‌هایش می‌ایستاد. شخصاً تصمیم می‌گرفت. شخصاً پیش می‌رفت.

لشکرش آنقدر سریع حرکت کرد که حتی ستاد کل آلمان هم گاهی نمی‌دانست کجاست. فرانسوی‌ها می‌گفتند «لشکر اشباح». در شش هفته فرانسه سقوط کرد. رومل یکی از قهرمانان این پیروزی بود.

هیتلر مجذوبش شد.

آفریقا: جایی که اسطوره ساخته شد

فوریه ۱۹۴۱. ارتش ایتالیا در لیبی داشت متلاشی می‌شد. بریتانیایی‌ها پیش می‌رفتند و موسولینی در خطر از دست دادن تمام شمال آفریقا بود. هیتلر رومل را فرستاد — با یک نیروی محدود، در آب‌وهوایی سوزان، در سرزمینی که تا چشم کار می‌کرد فقط ماسه بود.

رومل به محض رسیدن حمله کرد. دستورش «دفاع» بود، اما او «حمله» فهمید. بریتانیایی‌ها را که از پیروزی سرمست بودند غافلگیر کرد و آن‌ها را صدها کیلومتر به عقب راند. از این لحظه بود که اسم «روباه صحرا» شکل گرفت — هم در رسانه‌های آلمانی، هم در میان همان سربازان بریتانیایی که مقابلش بودند.

سبک جنگیدنش منحصربه‌فرد بود. همیشه از جلو هدایت می‌کرد، نه از پشت. در تانک می‌نشست، بین سربازانش بود، اطلاعات میدانی را مستقیم می‌گرفت. این یعنی واکنش سریع‌تر، تصمیم بهتر. و یک چیز دیگر هم بود — رومل می‌توانست ذهن دشمنش را بخواند. پیش از آنکه بریتانیایی‌ها بفهمند کجا ضربه می‌خورند، او آنجا بود.

در ژوئن ۱۹۴۲، در نبرد غزاله، یکی از درخشان‌ترین پیروزی‌های تاکتیکی جنگ را رقم زد و توبروک — دژ استراتژیک ساحلی — را گرفت. هیتلر همان روز او را به مارشالی آلمان ارتقا داد. رومل پنجاه ساله بود.

شکست در العلمین

اما صحرا چیزی می‌دهد که پس می‌گیرد.

اکتبر ۱۹۴۲. نبرد العلمین. این بار ژنرال برنارد مونتگومری با ارتشی که دو برابر نیروی رومل بود، مقابلش ایستاد. رومل بیمار بود — فشار خون، مشکلات گوارشی، خستگی مفرط — و موقتاً به آلمان برگشته بود. وقتی با عجله به آفریقا برگشت، دیر شده بود.

هیتلر دستور داد عقب‌نشینی ممنوع. «پیروزی یا مرگ» نوشت. رومل برای یک بار در عمرش نافرمانی کرد — عقب نشست. گفت نمی‌تواند سربازانش را برای یک شکست قطعی قربانی کند. این نافرمانی کوچک، اولین شکاف میان رومل و هیتلر بود.

تا بهار ۱۹۴۳ آفریقا از دست رفته بود. رومل قبل از تسلیم نهایی نیروهایش، بیمار به آلمان برگشت.

نرماندی و آخرین وظیفه

۱۹۴۳. رومل به اروپا منتقل شد — ابتدا ایتالیا، بعد فرانسه. مأموریت: آماده کردن دفاع ساحل نرماندی در برابر تهاجم متفقین.

رومل می‌دانست که جنگ دارد به پایان می‌رسد. می‌دانست آلمان نمی‌برد. در گفت‌وگوهای خصوصی با دوستانش می‌گفت تنها راه جلوگیری از فاجعه کامل، رسیدن به آتش‌بس است. هیتلر گوش نمی‌داد.

ششم ژوئن ۱۹۴۴. دی‌روز. متفقین در نرماندی پیاده شدند. رومل در آن روز در آلمان بود — برای تولد همسرش رفته بود. تا برگشت، جنگ شروع شده بود.

هفدهم ژوئیه، هنگامی که خودروی او در جاده‌ای در نرماندی از جنگنده‌های بریتانیایی بمباران شد، رومل از ماشین پرت شد و با چندین شکستگی جمجمه به بیمارستان رسید.

دیگر نمی‌توانست راه برود.

انتخاب ناممکن

بیستم ژوئیه ۱۹۴۴. بمب‌گذاری در مقر هیتلر. توطئه ترور شکست خورد. هیتلر زنده ماند. و آنگاه دستگاه امنیتی آلمان به دنبال همه کسانی رفت که ذره‌ای با توطئه‌گران ارتباط داشتند.

رومل با توطئه‌گران ارتباط داشت — نه در مرکز ماجرا، نه با اطلاع از جزئیات، اما می‌دانست که گروهی می‌خواهند هیتلر را از قدرت برکنار کنند. و همین کافی بود.

هیتلر می‌دانست که محاکمه و اعدام یک ژنرال محبوب، درست در اوج جنگ، فاجعه‌آمیز است. برای همین تصمیم گرفت راه دیگری برود.

چهاردهم اکتبر ۱۹۴۴. دو ژنرال ارشد به خانه رومل در هررلینگن آمدند. پیشنهادشان صریح بود: یا محاکمه علنی — که یعنی مرگ با تحقیر، و احتمالاً پیامدهایی برای خانواده‌اش — یا سم. مرگ آرام. تشییع دولتی. خانواده امنیت خواهند داشت.

رومل پانزده دقیقه به همسر و پسرش گفت خداحافظ. سوار خودرو شد. در جاده‌ای بیرون از شهر، کپسول سیانور را بلعید.

هیتلر اعلام کرد رومل بر اثر جراحات ناشی از بمباران درگذشته. تشییع دولتی باشکوهی برگزار شد. حقیقت تا پایان جنگ پنهان ماند.

میراثی که همچنان مورد بحث است

رومل نه آدم خوبی بود به تمام معنا، نه آدم بدی به تمام معنا. یک افسر حرفه‌ای بود که عاشق جنگیدن بود، نه سیاست. از دستورات غیرانسانی — از جمله اعدام کماندوهای اسیر — سرباز زد. اما در دستگاهی خدمت کرد که جنایات بی‌شماری مرتکب شد.

آنچه از او مانده، اما بیشتر از این بحث‌هاست — یک سبک فرماندهی که تا امروز در دانشکده‌های نظامی تدریس می‌شود. ایده «از جلو هدایت کن، نه از پشت». سرعت تصمیم‌گیری. انعطاف در برابر ثبات کور. و این اعتقاد ساده که سرباز باید احساس کند فرمانده‌اش کنارشان است، نه پشت دیوارهای امن.

ژنرال نورمن شوارتزکف — فرمانده آمریکایی جنگ خلیج فارس — گفت که بیشتر از هر ژنرال دیگری از رومل یاد گرفته.

دشمنش هم به او احترام می‌گذاشت. این خودش چیزی است.

در این اپیزود از پرچم سفید کامل‌ترین روایت فارسی از زندگی اروین رومل را می‌شنوید — از بیابان‌های آفریقا تا جاده‌های نرماندی، از اوج افتخار تا آن خودروی ساکت در هررلینگن.