مردی که تاریخ فراموشش کرد
در یک روز زمستانی ۱۹۶۱، هشت ماه مانده به برپایی دیوار برلین، یک افسر ارشد اطلاعاتی لهستان در خیابانهای برلین شرقی فراری بود. پشت سرش هم سرویسهای لهستان بودند، هم KGB. جلویش فقط یک چیز بود: سفارت آمریکا.
وقتی سرانجام وارد شد و در بست، تاریخ جنگ سرد برای همیشه عوض شد. اما اسمش را کسی نشنید. این اپیزود پرچم سفید روایت اوست — میخال گولنیوفسکی، معروف به «اسنایپر»؛ بهترین جاسوسی که غرب داشت و بعد فراموشش کرد.
افسری که هم برای لهستان کار میکرد، هم برای KGB، هم برای CIA
گولنیوفسکی افسر ارشد سرویس امنیتی لهستان بود و همزمان برای KGB مسکو کار میکرد. اما در سال ۱۹۵۸ یک تصمیم بزرگ گرفت. او بعدها گفت که یک «تحول ناگهانی» داشت — لحظهای که فهمید سیستم کمونیستی اشتباه است و باید برای غرب و دموکراسی کار کند.
از آوریل ۱۹۵۸، به مدت ۳۳ ماه، جانش را به خطر انداخت و صدها صفحه از محرمانهترین اسرار نظامی بلوک شرق را برای غرب قاچاق کرد. نام رمزش را خودش انتخاب کرده بود: «هکنشوتسه» — واژه آلمانی به معنای «تکتیرانداز».
عدد باورنکردنی: ۱۶۹۳ جاسوس لو رفته
بر اساس مدارک داخلی CIA، گولنیوفسکی چند صد صفحه از حساسترین اسرار نظامی مسکو را تحویل داد و ۱۶۹۳ جاسوس بلوک کمونیستی را شناسایی کرد — رقمی که نه پیش از او سابقه داشت، نه بعد از او.
اینها مهرههای کوچک نبودند. اطلاعات او منجر به دستگیری جورج بلیک — مول KGB در داخل MI6 بریتانیا — و هاینز فلفه، رئیس ضدجاسوسی آلمان غربی که هویت واقعی دهها افسر CIA را لو داده بود، شد. همچنین سرهنگ استیگ ونرستروم، افسر ارشد نیروی هوایی سوئد که دههها اسرار ناتو را به اتحاد شوروی میفروخت، به دام افتاد.
فرار از برلین
وقتی یکی از همان جاسوسانی که لو داده بود — جورج بلیک — به KGB خبر داد که یک مأمور لهستانی دارد اسرار را میفروشد، گولنیوفسکی دانست وقت رفتن است.
روزها در خیابانهای برلین شرق این طرف و آن طرف رفت تا از دست مراقبان فرار کند. وقتی بالاخره به کنسولگری آمریکا رسید، CIA از کیفیت و اهمیت اطلاعاتش حیرتزده شد.
وقتی مأموران CIA پرسیدند اسمت چیست، او خواست ابتدا همراهش — ایرمگارد، معشوقهاش — از اتاق بیرون برود. بعد گفت: «اسمم مشکلدار است.» زنی را در لهستان داشت. زنی را در برلین. اما CIA برای جاسوس بهترشان، حتی ازدواج دوم زیر هویت جعلی را هم ترتیب داد.
آنگلتون، گولیتسین، و توطئه علیه بهترین جاسوس
اینجا بود که داستان تاریک میشود.
یک منحرف رقیب به نام آناتولی گولیتسین با رئیس ضداطلاعات CIA، جیمز جیسوس آنگلتون، پیمان بست. گولیتسین ادعا میکرد که تنها فراری واقعی خودش است و بقیه همه دسیسه KGB هستند. هیچ مدرکی پشت این ادعا نبود، اما آنگلتون کاملاً باورش کرد.
گولیتسین به پروندههای محرمانه CIA دسترسی یافت و طبیعتاً گولنیوفسکی را هم «جعلی» اعلام کرد. آزار و اذیت CIA از بهترین جاسوسش بلافاصله آغاز شد.
CIA بهتدریج با هویتهای جعلی متعدد با او بازی کرد تا جایی که دیگر نمیدانست کیست — فرانتس رومان اولدنبورگ، یا میخال گولنیوفسکی.
تزار نبود، اما میپنداشت که هست
CIA این فرصت را از دست نداد. گولنیوفسکی ادعا کرد که پسر بازمانده تزار روسیه، آلکسی رومانوف، است — ادعایی دروغ و مضحک. CIA از این ادعا استفاده کرد تا بگوید مأمور سابقش «دیوانه شده».
اما حقیقت پیچیدهتر است: یک سال پیش از اینکه گولنیوفسکی این ادعاها را علنی کند، CIA از قراردادش با او عقبنشینی کرده بود. تحقیر و بازی روانی، دیوانگی را ساخت.
گولنیوفسکی بقیه عمرش را در کوئینز نیویورک گذراند، همچنان ادعا میکرد تزاراویچ است، همچنان دولت آمریکا را متهم میکرد. در سال ۱۹۹۳ درگذشت — دیوانه، تنها، و فراموششده.
چرا این داستان اهمیت دارد؟
گولنیوفسکی یک قهرمان کلاسیک نبود. دروغگو بود، خیانت به همسر کرده بود، و در آخر ادعاهای عجیب داشت. اما در میان همه اینها، یک کار کرده بود که هیچکس قبل و بعدش نتوانست: به قول تیم تیت، نویسنده کتاب «جاسوسی که در سرما رهایش کردند»، هیچ فراری یا مأموری پیش از او یا پس از او چنین حجم عظیمی از جاسوسان شوروی را شناسایی نکرده است.
و سرانجامش؟ سازمانی که به آن خدمت کرد، دیوانهاش کرد.
در این اپیزود از پرچم سفید کاملترین روایت فارسی از زندگی میخال گولنیوفسکی را میشنوید — از اتاقهای تاریک ورشو تا خیابانهای برلین، از اتاقهای بازجویی CIA تا یک آپارتمان فراموششده در نیویورک.



