کلاوس فوکس جاسوسی که مسیر جنگ سرد را تغییر داد

کلاوس فوکس

مردی که در قلب راز بود

شانزدهم ژوئیه ۱۹۴۵، ساعت پنج و نیم بامداد، در بیابان‌های نیومکزیکو، اولین بمب اتمی تاریخ منفجر شد. مهندسان و دانشمندانی که آن را ساخته بودند با چشمانی خیره به آسمان نگاه کردند. یکی از آن‌ها، مردی آرام و کم‌حرف به اسم کلاوس فوکس، همان‌جا ایستاده بود — و تمام آنچه دیده بود را در ذهنش نگه داشت تا چند هفته بعد به یک رابط شوروی تحویل بدهد.

آمریکایی‌ها فکر می‌کردند سال‌ها از شوروی جلوترند. اشتباه می‌کردند.

فرار از آلمان، ورود به قلب راز

کلاوس فوکس در سال ۱۹۱۱ در آلمان به دنیا آمد. پدرش کشیش لوتری بود، اما پسر راه دیگری رفت — فیزیک و سیاست. در دانشگاه لایپزیگ به حزب کمونیست آلمان پیوست، و وقتی هیتلر در ۱۹۳۳ به قدرت رسید، به انگلیس فرار کرد. در ادینبورگ فیزیک خواند، دکترا گرفت، و به‌تدریج به یکی از نخبه‌ترین فیزیکدانان نظری بریتانیا تبدیل شد.

اما ذهنش همچنان کمونیست بود.

در ۱۹۴۱، وقتی آلمان به شوروی حمله کرد، فوکس تصمیم گرفت. با یک رابط آلمانی کمونیست تماس گرفت و پیشنهاد داد اسرار پروژه اتمی بریتانیا را با مسکو در میان بگذارد. استدلالش ساده بود: شوروی حق دارد بداند. قدرت‌ها باید با هم برابر باشند. جهان با انحصار اتمی آمریکا و بریتانیا امن‌تر نمی‌شود.

این استدلال، برای سال‌ها، کمکش کرد با خودش کنار بیاید.

لوس آلاموس: در قلب پروژه منهتن

در ۱۹۴۳ فوکس به عنوان عضو هیئت علمی بریتانیا به پروژه منهتن پیوست. ابتدا در نیویورک روی غنی‌سازی اورانیوم کار کرد، سپس در اوت ۱۹۴۴ به لوس آلاموس منتقل شد — همان جایی که اوپنهایمر رهبری پروژه را داشت.

فوکس در بخش فیزیک نظری کار می‌کرد. رئیسش، هانس بته، او را «یکی از ارزشمندترین اعضای تیم» می‌دانست. کسی که محاسبات پیچیده را با دقتی خیره‌کننده انجام می‌داد، ساعت‌های طولانی کار می‌کرد، و ادعا و جاه‌طلبی نداشت. همکارانش دوستش داشتند. به او اعتماد داشتند.

و او تمام این مدت داشت اسرارشان را می‌فروخت.

رابطش یک شیمیدان آمریکایی به اسم هری گلد بود که نام رمز «ریموند» داشت. ملاقات‌ها در پارک‌های نیویورک، خیابان‌های سانتافه، و کوچه‌های ساکت انجام می‌شد. فوکس اسناد نمی‌آورد — همه چیز در حافظه‌اش بود. طرح کلی بمب، فرمول‌های محاسباتی، فرآیند ساخت پلوتونیوم، نتایج آزمایش‌ها. گلد همه را می‌نوشت، می‌فرستاد به مسکو.

پس از جنگ: جاسوسی ادامه داشت

وقتی جنگ تمام شد، فوکس به انگلیس برگشت و رئیس بخش فیزیک نظری مرکز تحقیقات اتمی هارول شد — «قدس‌الاقداس» بریتانیا در حوزه هسته‌ای. MI5 پرونده‌اش را بررسی کرد، سابقه کمونیستی‌اش را دید، اما چیزی پیدا نکرد. و فوکس ادامه داد.

از ۱۹۴۷ تا ۱۹۴۹، اطلاعات مربوط به بمب هیدروژنی را نیز به شوروی رساند. این دیگر فقط بمب اتمی نبود — نسل بعدی تسلیحات هسته‌ای بود.

شکستن کدها، و اعتراف غریب

در ۱۹۴۹ آمریکایی‌ها در پروژه سری «ونونا» کدهای شوروی را شکستند. پیامی دیدند که از یک جاسوس بریتانیایی در لوس آلاموس حرف می‌زد. به‌تدریج انگشت‌ها به سمت فوکس نشانه رفت.

MI5 یک بازجوی باتجربه به نام ویلیام اسکاردون را فرستاد. آدمی آرام، صبور، و غیرمستقیم. چند جلسه گفت‌وگو. و بعد، در یک بامداد ژانویه ۱۹۵۰، فوکس اعتراف کرد.

نه از روی ترس. نه از روی فشار. گویا سال‌ها سنگینی این راز را با خودش حمل کرده بود و می‌خواست آن را زمین بگذارد. به همکارش گفته بود که «احساس می‌کند دیگر دو نفر در یک بدن نیست.»

دادگاه سریع برگزار شد. فوکس مقصر شناخته شد و به چهارده سال زندان — حداکثر مجازات — محکوم شد. ملیت بریتانیایی‌اش سلب شد.

میراث یک خیانت

فوکس نه سال از چهارده سال را کشید. در ۱۹۵۹ آزاد شد و مستقیم به آلمان شرقی رفت. آنجا استقبال قهرمانانه‌ای دریافت کرد، مدیریت یک مرکز بزرگ تحقیقات هسته‌ای را به عهده گرفت، و مدال افتخار کارل مارکس را گرفت. در ۱۹۸۸ در برلین شرقی درگذشت — بدون پشیمانی رسمی، و همچنان معتقد بود کار درستی کرده.

اما میراثش چیست؟

کارشناسان تخمین می‌زنند که اطلاعات فوکس توسعه بمب اتمی شوروی را یک تا دو سال جلو انداخت. شوروی در اوت ۱۹۴۹ — خیلی زودتر از آنچه غرب انتظار داشت — اولین آزمایش اتمی‌اش را انجام داد. همین رویداد بود که جنگ سرد را وارد فاز نظامی کرد، مسابقه تسلیحاتی را شعله‌ور کرد، و دهه‌ها سایه بمب را بر سر جهان نگه داشت.

یک نویسنده در کتابی درباره فوکس نوشت که «اگر کسی بیشتر از همه در توازن قدرت هسته‌ای قرن بیستم نقش داشت، آن کس کلاوس فوکس بود.»

مردی که هرگز خودش را جاسوس نمی‌دانست.

در این اپیزود از پرچم سفید کامل‌ترین روایت فارسی از زندگی کلاوس فوکس را می‌شنوید — از آلمان نازی تا بیابان‌های نیومکزیکو، از هارول تا برلین شرقی.