لیودمیلا پاولیچنکو مرگبارترین تک‌تیرانداز زن تاریخ

لیودمیلا پاولیچنکو

در محله‌ای در کیف، یک دختر نوجوان از یک پسر همسایه شنید که در تیراندازی چقدر خوب است. همین کافی بود. بلند شد و مستقیم رفت به باشگاه تیراندازی. بعدها خودش نوشت: «همین کافی بود که مرا به تیراندازی بکشاند.»

این جمله کوتاه، همه چیز را درباره لیودمیلا پاولیچنکو می‌گوید.

دانشجوی تاریخی که جنگ، تاریخ‌اش را عوض کرد

لیودمیلا پاولیچنکو در ۱۹۱۶ در اوکراین به دنیا آمد. در چهارده سالگی با خانواده‌اش به کیف رفت، در یک باشگاه تیراندازی ثبت‌نام کرد و نشان تیرانداز ورشیلف گرفت. در ۱۹۳۷ وارد دانشگاه کیف شد — رشته تاریخ. در همان سال‌های دانشجویی هم در یک مدرسه تخصصی تک‌تیراندازی درس خواند. می‌خواست معلم شود. می‌خواست کتاب بنویسد. می‌خواست درباره گذشته تدریس کند.

بیست‌ودوم ژوئن ۱۹۴۱، آلمان به شوروی حمله کرد. لیودمیلا بیست‌وچهار ساله بود و در چهارمین سال تحصیلش بود. فردای آن روز داوطلبانه به اداره سربازگیری اودسا رفت.

مسئول سربازگیری پیشنهاد داد پرستار شود. لیودمیلا گواهینامه‌های تیراندازی‌اش را روی میز گذاشت. مسئول سربازگیری ساکت شد. پذیرفته شد.

اودسا: شروعی خونین

در ابتدا اوضاع چندان با افسانه‌ای که بعدها ساخته شد فرق داشت. به خاطر کمبود اسلحه، اول تنها یک نارنجک دستی به او دادند. چند هفته بعد، یک همرزم مجروح، تفنگ موسین-ناگانتش را به او داد. و لیودمیلا برای اولین بار در هشتم اوت ۱۹۴۱، دو افسر آلمانی را از پا درآورد.

در طول محاصره اودسا — از اوت تا اکتبر ۱۹۴۱ — ۱۸۷ کشته تأیید شده داشت. این رقم برای یک تک‌تیرانداز در کمتر از سه ماه، باورنکردنی بود.

اما جنگ تازه شروع شده بود.

سواستوپل: جایی که اسطوره متولد شد

پس از سقوط اودسا، لیودمیلا به سواستوپل — دژ دریایی استراتژیک شبه‌جزیره کریمه — منتقل شد. در آنجا بود که کار واقعی‌اش آغاز شد.

تک‌تیراندازی کار صبر است. ساعت‌ها یا گاهی روزها در یک نقطه بی‌حرکت ماندن، منتظر یک لحظه. در سرما، در گرما، زیر بمباران، بدون حرکت. لیودمیلا این صبر را داشت. چشمی داشت که خطا نمی‌کرد. و ذهنی داشت که در تاریک‌ترین لحظات هم سرد می‌ماند.

خطرناک‌ترین کارش جنگ‌های دوئل با تک‌تیراندازان آلمانی بود. این‌ها ساعت‌ها یا روزها طول می‌کشید — دو نفر پنهان، هر کدام منتظر که دیگری کوچکترین حرکتی بکند. لیودمیلا ۳۶ تک‌تیرانداز حرفه‌ای آلمانی را در این دوئل‌ها از پا درآورد. یکی از آن‌ها سه روز طول کشید. بعدها گفت: «یک شکار بود. تا مرگ. حریفم یک حرکت اضافه کرد.»

آلمان‌ها نامش را شنیده بودند. از بلندگوهای خط مقدم صدایش می‌زدند: «لیودمیلا پاولیچنکو، بیا پیش ما. شکلات زیادی بهت می‌دهیم و افسر آلمانی‌ات می‌کنیم.» وقتی این حرف‌ها کارگر نشد، لحن عوض شد: «اگر بگیریمت، تکه‌تکه‌ات می‌کنیم — ۳۰۹ تکه.» لیودمیلا بعدها گفت که از شنیدن این تهدید خوشحال شد — دشمن اعدادش را درست می‌دانست.

در ژوئن ۱۹۴۲، ترکش یک خمپاره به صورتش خورد. فرماندهی عالی شوروی دستور داد با زیردریایی از سواستوپل خارجش کنند. تعداد کشته‌های تأییدشده‌اش در آن لحظه: ۳۰۹ نفر، شامل ۳۶ تک‌تیرانداز حرفه‌ای.

واشنگتن: وقتی خبرنگاران از رنگ لباسش پرسیدند

شوروی تصمیم گرفت لیودمیلا را به آمریکا بفرستد — نه برای استراحت، بلکه برای یک مأموریت دیپلماتیک. متفقین باید جبهه دومی در اروپا باز می‌کردند تا فشار جنگ روی ارتش شوروی کم شود. لیودمیلا پاولیچنکو بهترین سفیر برای این پیام بود.

در سپتامبر ۱۹۴۲ وارد واشنگتن شد و به کاخ سفید رفت — اولین شهروند شوروی که رئیس‌جمهور آمریکا رسماً پذیرایش شد. فرانکلین روزولت با احترام از او استقبال کرد. النا روزولت، بانوی اول، مجذوبش شد و او را برای یک تور سخنرانی در سراسر آمریکا دعوت کرد.

اما مطبوعات آمریکا آمادگی دیدن این زن را نداشتند.

خبرنگاران از رنگ ریملش پرسیدند. از اینکه چرا لباس نظامی‌اش ضخیم است. از اینکه آیا زنان سرباز در جبهه آرایش می‌کنند یا نه. لیودمیلا صبر کرد. بعد پشت تریبون رفت و گفت:

«آقایان، من بیست‌وپنج سالمه و تا حالا ۳۰۹ اشغالگر فاشیست را کشتم. آیا فکر نمی‌کنید که خیلی وقت است پشت پشت من پنهان شدید؟»

سالن ساکت شد.

النا روزولت از آن لحظه دوستش شد — نه به عنوان یک جاذبه جنگی، بلکه به عنوان یک انسان. این دوستی تا آخر عمر ادامه داشت. در ۱۹۵۷، وقتی النا به مسکو رفت، اصرار کرد لیودمیلا را ببیند — با اینکه جنگ سرد بود و مأمور شوروی کنارشان نشسته بود. بالاخره دو زن یک بهانه درست کردند و مأمور را از اتاق بیرون فرستادند. بعد یک بعدازظهر کامل گذراندند و از تابستانی حرف زدند که با هم در آمریکا گذرانده بودند.

بازگشت به خاموشی

لیودمیلا به جبهه برنگشت. ارتش شوروی اجازه نمی‌داد — مرگ او ضربه روحی بزرگی به روحیه نظامیان می‌زد. تا پایان جنگ تک‌تیراندازان تازه‌نفس تربیت کرد. بعد از جنگ، به دانشگاه برگشت، درجه تاریخ گرفت، و محقق تاریخ نیروی دریایی شوروی شد. همان معلمی که می‌خواست بشود.

اما جنگ رهایش نکرده بود. سال‌های بعد از جنگ با افسردگی، الکل، و آنچه امروز PTSD می‌نامیمش دست‌وپنجه نرم می‌کرد. شوهر دومش — یک تک‌تیرانداز همرزم — در جبهه کشته شده بود. زخم‌هایی بودند که نه زمان، نه مدال، و نه تمجید رسمی نمی‌توانست ببنددشان.

در دهم اکتبر ۱۹۷۴، در پنجاه‌وهشت سالگی، بر اثر سکته مغزی درگذشت.

۳۰۹ نفر، یک نفر

لیودمیلا پاولیچنکو مرگبارترین تک‌تیرانداز زن در تاریخ است — رقمی که هیچ‌کس پیش و بعد از او نتوانسته از آن عبور کند. اما داستانش فقط یک عدد نیست.

داستانش این است که یک دانشجوی تاریخ، با یک تفنگ قرضی، در یک جنگ که هیچ‌کس از آن‌ها نمی‌پرسید، جنگید. داستانش این است که وقتی خبرنگاران آمریکایی از ریملش پرسیدند، او صادقانه گفت که جنگ چیست. داستانش این است که دوستی با النا روزولت نشان داد دو زن از دو دنیای متفاوت می‌توانند همدیگر را ببینند — حتی وقتی کل دنیا داشت می‌سوخت.

و داستانش این است که بعد از همه این‌ها، در یک آپارتمان کوچک در مسکو، تنها زندگی کرد.

در این اپیزود از پرچم سفید کامل‌ترین روایت فارسی از زندگی لیودمیلا پاولیچنکو را می‌شنوید — از بیابان‌های اودسا تا سنگرهای سواستوپل، از کاخ سفید تا آن آپارتمان ساکت در مسکو.